مشروطه، پادشاهی و مرزهای تحریف: تحلیلی بر کنگره‌ی اخیر و بحران هویت در گفتمان‌های سیاسی

مشروطه، پادشاهی و مرزهای تحریف: تحلیلی بر کنگره‌ی اخیر و بحران هویت در گفتمان‌های سیاسی

بهزاد پرنیان – در روزها و هفته‌های اخیر، برگزاری گردهمایی‌هایی تحت عناوینی چون «کنگره آزادی» یا نشست‌های مشابه، بار دیگر مسئله‌ای قدیمی اما تعیین‌کننده را به صحنه آورده است:

چه کسی از جانب ملت ایران سخن می‌گوید و بر چه مبنایی؟

این پرسش، صرفا یک پرسش سیاسی نیست، بلکه پرسشی است در باب منشأ مشروعیت و نسبت آن با تاریخ، هویت و اراده‌ی جمعی.

زمانی اهمیت این پرسش دوچندان می‌شود که در چنین نشست‌هایی، طیفی ناهمگون از نیروها ( از تجزیه‌طلبان و فدرالیست‌ها گرفته تا برخی افراد منتسب به پادشاهی‌خواهی) در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و در عین حال، مدعی نمایندگی «آینده‌ی ایران» نیز می‌شوند.

اما تجربه‌ی تاریخی و مهم‌تر از آن، تجربه‌ی زیسته‌ی ملت ایران در سال‌های اخیر، معیارهایی به‌مراتب روشن‌تر از ادعاهای نظری برای سنجش این مدعیات بدست می‌دهد؛ معیارهایی که نه در اتاق‌های فکر، بلکه در خیابان‌ها، زندان‌ها و میدان‌های اعتراض شکل گرفته‌اند.

۱- معیار مشروعیت: از نظریه تا میدان

تحلیل هر جریان سیاسی، اگر از واقعیت میدانی جدا شود، ناگزیر به انتزاعی بی‌اثر فروکاسته خواهد شد.

در ایران معاصر، این «واقعیت میدانی» در خیزش سراسری ملت و آنچه «انقلاب شیروخورشید» نامیده شده، تبلور یافته است.

در این خیزش، از کردستان تا بلوچستان، از تهران تا آذربایجان و از مازندران تا خلیج فارس، یک الگوی مشترک قابل تشخیص است:

نه تکثر تجزیه‌طلبانه، بلکه وحدت ملی حول مفهوم ایران یکپارچه؛ و همزمان، همگرایی پیرامون یک نقطه کانونی نمادین: سهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی.

این همگرایی، نه محصول تبلیغات، بلکه حاصل نوعی «تشخیص تاریخی» است؛ تشخیصی که از دل تجربه‌ی شکست‌ها، خیانت‌ها و آزمون‌های پرهزینه برآمده است.

بر همین اساس، چهار اصل بنیادین بعنوان شاقول مشروعیت تثبیت شده‌اند:

حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، سکولاریسم، و رجوع به رأی ملت.

و این حقیقتی است که هر گفتمانی از این چارچوب فاصله بگیرد، حتی اگر در لفظ مدعی دموکراسی باشد، در عمل از مدار اراده‌ی ملی خارج خواهد بود.

زیرا در ایران، دموکراسی بدون وحدت ملی، بسرعت به بی‌ثباتی و گسست منتهی خواهد شد.

۲- کنگره‌ها و مسئله‌ی «نمایندگی جعلی»

در گردهمایی اخیر، مفاهیمی چون «ملل ایران!» یا الگوهای خاصی از فدرالیسم مطرح شد؛ مفاهیمی که در ظاهر، با ادبیات حقوق اقوام یا دموکراسی توجیه می‌شوند، اما در بستر ایران، واجد پیامدهایی کاملا متفاوت‌اند.

ایران، نه مجموعه‌ای از «ملل» پراکنده، بلکه یک ملت تاریخی با تنوع فرهنگی است.

این تمایز، صرفا واژگانی نیست، بلکه بنیادین است:

در ایران، تنوع درون یک کلیت تاریخی شکل گرفته است، نه در قالب چند هویت جداگانه‌ی سیاسی.

از این‌رو، طرح مفاهیمی که این وحدت را مخدوش می‌کنند، عملا در تقابل با همان تجربه‌ای قرار می‌گیرد که در خیابان‌های ایران، با هزینه‌ی خون جوانان شکل گرفته است.

در اینجا، مسئله دیگر صرفا اختلاف نظر نیست، بلکه شکاف میان دو سطح است:

گفتمان ملیِ برآمده از واقعیت، و گفتمان‌های برساخته‌ی مبتنی بر ترجمه و اقتباس.

۳- سوء‌استفاده از نام مشروطه: از تحریف مفهومی تا پروژه‌ی سیاسی

یکی از مهمترین محورهای این بحران، تلاش برخی جریان‌ها برای بازتعریف مشروطه است.

این جریان‌ها، با بهره‌گیری از ترجمه‌های سطحی و گاه عامدانه، می‌کوشند «مشروطه» را به «کنستیتوشنالیزم» به معنای عام آن تقلیل دهند و از دل آن، امکان گذار به جمهوری یا پادشاهی غیرموروثی را استخراج کنند.

اما این قرائت، از چند جهت مخدوش است:

نخست، از نظر تاریخی: نهضت مشروطه در ایران، نه برای نفی پادشاهی، بلکه برای محدودسازی قدرت در چارچوب نهاد پادشاهی شکل گرفت.

دوم، از نظر حقوقی: قانون اساسی مشروطه، پادشاهی را نه یک عنصر تزئینی، بلکه یک رکن ساختاری در تحقق حاکمیت ملی تعریف می‌کند.

سوم، از نظر فلسفه‌ی سیاسی: مشروطه در ایران، صورت‌بندی خاصی از نسبت میان «جمهور» و «نظم تاریخی» است (نسبتی که در آن، اراده‌ی ملت در قالب نهادی پایدار استمرار می‌یابد.)

و چهارم، از نظر هویتی: گسستن مشروطه از پادشاهی، به‌معنای بریدن یک سنت از بستر تاریخی آن است. (امری که نتیجه‌ای جز بی‌ریشگی سیاسی نخواهد داشت.)

از این‌رو، آنچه امروز بعنوان «بازخوانی مشروطه» مطرح می‌شود، در بسیاری موارد، نه بازخوانی، بلکه بازسازی ایدئولوژیک با اهداف سیاسی مشخص است.

۴- پادشاهی‌خواهی یا برچسب پادشاهی‌خواهی؟

یکی از پدیده‌های قابل توجه، ظهور افرادی است که خود را «پادشاهی‌خواه» معرفی می‌کنند، اما در عمل، در کنار گفتمان‌هایی قرار می‌گیرند که با اصول بنیادین این جریان در تضاد است.

این وضعیت، نشانه‌ی یک بحران عمیق‌تر است: بحران تعریف هویت در پادشاهی‌خواهی.

پادشاهی‌خواهی، صرفا یک موضع سلبی نیست؛ بلکه یک چارچوب ایجابی است با مؤلفه‌های روشن:
-پیوند با پروژه دولت‌سازی مدرن در دوران پهلوی
-تأکید بر ایران‌گرایی و ملت‌محوری
-پذیرش نهاد پادشاهی مشروطه بعنوان ضامن تداوم ملی
بدون این مؤلفه‌ها، «پادشاهی‌خواهی» به یک برچسب تهی فروکاسته می‌شود.

۵- نفوذ، تحریف و تکرار یک الگو

وقایع سال ۱۳۵۷ را نمی‌توان در چارچوب یک «جنبش ملی» تحلیل کرد؛ بلکه آنچه رخ داد، برآیندی از یک پروژه پیچیده قدرت، متشکل از فشارهای خارجی، خطاهای محاسباتی در سطح بین‌المللی، و بهره‌برداری جریان‌های ایدئولوژیک از شرایط داخلی بود.

در این میان، نقش دولت‌هایی چون جیمی کارتر و والری ژیسکاردستن، همراه با هماهنگی‌هایی که در قالب نشست گوادالوپ میان قدرت‌های غربی شکل گرفت، نشان‌دهنده‌ی آن است که این روند، صرفا یک تحول خودجوش داخلی نبود، بلکه در بستر یک آرایش ژئوپولیتیک گسترده‌تر معنا می‌یافت.

در سطح داخلی نیز، گفتمان‌های چندپهلو و مفاهیم تعریف‌نشده ( از «آزادی» گرفته تا «جمهوریت» ) به ابزارهایی برای بسیج هیجانی بدل شدند؛ ابزارهایی که فاقد چارچوب نظری و نهادی روشن بودند و در نهایت، به استقرار یک نظم ایدئولوژیک انجامیدند.

امروز نیز نشانه‌هایی از بازتولید همان الگو دیده می‌شود:

بزرگ‌نمایی چهره‌های حاشیه‌ای، برجسته‌سازی «پادشاهی‌خواهان بدلی»، و تولید عامدانه ابهام در فضای عمومی.

در این میان، هم‌پوشانی منافع میان برخی جریان‌های تجزیه‌طلب و بازیگران سیاسی، بیش از آنکه تصادفی باشد، نشان‌دهنده نوعی هم‌راستایی در تضعیف گفتمان ملی و ایجاد انحراف در مسیر آینده ایران است.

۶- بازآفرینی مشروطه: پویایی در درون تداوم

با این حال، دفاع از مشروطه هرگز به معنای ایستایی نیست، بلکه خود تجلیِ پویایی در بستر تداوم تاریخی است.

مشروطه، در ذات خود، یک نظم ایستا نیست، بلکه چارچوبی است که امکان انطباق با تحولات زمانه را فراهم می‌کند، بدون آنکه پیوند خود را با ریشه‌های تاریخی از دست بدهد.

از این منظر، بازآفرینی مشروطه، نه یک گسست، بلکه یک تکامل درونی است.

پس از گذار از نظام کنونی، مجلس مؤسسانی برآمده از رأی ملت می‌تواند با اتکا به اصولی چون سکولاریسم، لائیسیته و لیبرالیسم، به بازتنظیم ساختارهای حقوقی بپردازد.

اما این بازتنظیم، در چارچوب همان اصل بنیادین صورت می‌گیرد:

تداوم نهاد پادشاهی مشروطه بعنوان ستون ثبات ملی.

۷- وظیفه نیروهای ملی: از مرزبندی تا روشنگری

در چنین شرایطی، مسئولیت نیروهای ایران‌گرا و پادشاهی‌خواه، صرفا نقد نیست، بلکه: روشنگری تاریخی، شفاف‌سازی مفاهیم، مرزبندی دقیق با گفتمان‌های تحریف‌گر و گفت‌وگو با بدنه اجتماعی است؛ زیرا نبرد اصلی، پیش از آنکه سیاسی باشد، مفهومی است.هر جا که تعریف‌ها مخدوش شود، تصمیم‌ها نیز منحرف خواهد شد.

نتیجه‌گیری: مشروطه، نه ابزار؛ بلکه بنیان

مشروطه، میراثی است که با فداکاری چهره‌هایی چون ستارخان، باقرخان و حتی هاوارد باسکرویل بدست آمد و در دوران پهلوی به اوج کارآمدی خود رسید.

این میراث، نه پلی برای عبور، بلکه بنیانی برای استمرار است.

بنیانی که در آن، ایران نه صرفا یک جغرافیا، بلکه یک ملت تاریخی با حافظه، هویت و اراده‌ی مشترک است.

امروز، در برابر پروژه‌های تحریف و ابهام، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، بازگشت به یک اصل ساده اما بنیادین است:

ایران، بعنوان یک ملت واحد، و اراده‌ی آن، بعنوان تنها منبع مشروعیت.

و هر گفتمانی که در پی تضعیف این دو باشد (چه در پوشش دموکراسی، چه در لباس مشروطه) در نهایت، در تقابل با منافع ملی قرار خواهد گرفت.

پاینده ایران
جاوید شاه